ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

بابایی و امتحان

سلام نفس مامان  بابایی امروز اولین امتحانش رو میده حسابی خونده.. امیدوارم خوب بده... ساعت ۴ امتحانش شروع میشه... بعد از کلی بازی با شما و خندیدن بالاخره راهی جلسه امتحان شد     ...
30 دی 1391

این روزها

این روزها..... ابولفضل کوشولوی من خیلی شیطون شده... اگه از پشت کامپیوتر یا تلوزیون یا هر جای دیگه ای یه سیمی آویزون ببینه اونو می کشه و باهاش بازی می کنه ..   . عاششششششششق ددر رفتنه و همیشه آماده است تا پرواز کنه بره تو بغل هر کسی که داره از در میره بیرون ...   دوست داره هر جایی رو که دلش خواست از دست و پا و صورت مامان و بابا گاز بگیره   دوست داره هر چیزی رو بذاره تو دهنش...   دوست نداره تایه کشتی جانانه با مامانی نگرفته پوشک بشه ... وقتی با مامانی تنهاست دوست نداره حتی یک لحظه ازش دور شه ... دوست نداره قط...
27 دی 1391

ورود به 9 ماهگی

سلام پسر عزیزتر از جونم عمر مامان امروز ماه رو تموم میکنه و وارد ماهگی میشه چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود ۲۶ اردیبهشت بود که واژه شیرین مادر به من تعلق گرفت پســـــــــرم بهترینها رو برات آرزو میکــــــنم همونطور که تو بهـــــترینی برای من...                                                                                این روزا خیلی شیرین و شیطون شدی..پشت سرم میای اشپزخونه و شروع میکنی بهم ریختن وسایل...فقط کافیه یه کوچولو  دعوات کنم سریع لباتو جمع میکنی و بغض میکنی.. قربونت زرنگیت برم که نقطه ضعفم و گیر اوردی..که سریع بغلت کنم و بوست کنم...               ...
26 دی 1391

یا ضامن آهو..

سلام مامانی امروز شهادت امام رضاست همون ضامن آهویی که هر وقت مشکل داریم  دست به دامنش میشیم همون آقایی که هیچ وقت کسی رو از در خونش دست خالی  نمیزاره مگه حکمتی توش باشه که ما بی خبریم و اصرار میکنیم به خواستمون... سال قبل تقریبا همین موقع ها بود که ۳ نفری به پابوسش رفتیم اون موقع شما نازنازی من ۴ ماهه بودی تو دل مامان که واسه اولین بار صدای قلب نازنینت رو تو مشهد شنیدم امسال هم اول پاییز مشرف شدیم به مشهدالرضا اون موقع باباجی زنده بود وای چقد دلم براش تنگ شده... گریم گرفت فعلا بای...   ...
23 دی 1391

زمستون

زمستان به من می گن زمستون            صاحب برف و بارون تگرگ و طوفان دارم            سوزش و بوران دارم هر جا که پا می ذارم            سرما به جا می ذارم با گرما قهرِ قهرم            دیو بزرگِ شهرم تو فصل من همیشه            سیر می شه خاک و بیشه به هر طرف که باشم            بارون و برف می پاشم با ابرهای چموشم            آسمونُ می پوشم رعد و رها می کنم            نعره به پا می کنم تو کوه و دشت و بیشه            من می بارم همیشه وقتی زیاد می بارم            سیلُ با خود می آرم جوی ها پر از آب می شه         کلاغه بی تاب می شه آدم ها دونه دونه            فوری می رن تو خونه با پنجه های سردم            هو می کشم و می گردم سه ماه سردِ سالم       ...
21 دی 1391

یکی یک دونه من...

ابولفضل کوچولو گل پسره الان درست ۷ ماه  داره خوشگله و با نمکه رو لپش یک خال داره موهاش صاف و طلایی چشماش درشت و روشنه دل می بره با اون لباش وقتی که لبخند می زنه همیشه توی دهنش یک شیشه یا پستونکنه ابولفضل کوچو لو فقط کمی بزرگ تر از عروسکه مرتضی اسم باباشه مامانشم مامان فاطمه یکی یک دونست چون نداره خواهر یا برادری یکی یک دونست چون نداره خواهر یا برادری ....   ...
20 دی 1391

رو به زوال

سلام دلبندم بازهم معذرت به خاطر ننوشتن هایم بهم ریخته ام چون کلافی سردرگم دلتنگ روزهای دورم و به زیر  آوار پشیمانی و ندامت جان میدهم کاش میشد بود و ندید رفتن و نبودن ها را... کاش میشد چون عزیزان رفت و زجر نکشید از جای خالیشان از زنگ زدن و جوابشان نشنیدن وای  که این روزها با مرور هر خاطره بغضم میترکد و گریه امانم نمیدهد واین تویی که با نگاهی مبهوت و متعجب گریه مادرت را مینگری و لبهایت را جمع و جور میکنی برای گریه بر حال زار مادر.. این است احوال این روزهای من گریه ..گریه ...گریه..    
17 دی 1391

من و پسرم

شرمندتم عزیز مامان که این قدر دیر برات دارم مینویسم ولی اینو بدون که این کوتاهیم صد ها و هزاران دلیل داشته که نمیشه و نمیتونم اینجا بنویسم ولی همینو بدون که همیشه و همه جا و در همه حال عاشقتم. هر روز صبح وقتی بیدار میشی از اون لحظه به بعد  تموم نفسهام برای تو میزنه و با هر د د  گفتنت قلبم به لرزه درمیاد. این روزا خیلی تنهام غم رفتن بابا بزرگ داغونم کرده به هرجای خونه نگاه میکنم تصویرش جلومه.. براش قران میخونم تا روحش شاد شه وای اگه تورو نداشتم دیوونه میشدم هروقت میام گریه کنم و برم تو حال و هوای خودم با شیرین کاریات منو به خنده میندازی مامانی فدات بشه که طاقت غصه شو نداری جیگر بلا خدایا شکرت به خاطر د...
10 دی 1391

تکیه گاهم رفت...

چقدر سخت بود رفتنت اما مگر چاره دیگری هم بود ؟ شنیدن صدای لااله الا الله های همسایگان که برای بردن جسم بی جان تو از مقابل خانه مان بلند می شد سخت بود. شنیدن صدای شیون زنان سیاه پوشی که برای از دست دادن تو بر سر می کوفتند سخت بود.چقدر سخت بود دیدن چشمان اشکبار مادرم که حالا بچه داری اش به یتیم داری تبدیل شده ، دستان لرزان برادرم که بعد از تو بار سنگین مسئولیت روی دوشش سنگینی می کند  ازخودم چه بگویم که دیگر نه امیدی دارم به زندگی ونه هیجانی برای به دست آوردن چیز هایی که ندارم. آخر همه چیزم را یک شبه از دست داده ام .این تو بودی که با اشتیاق موفقیت هایم را دنبال می کردی و من هیچ وقت فراموش نمی کنم عشق صادقانه ات را پدر ، مراسم خاکسپاری،سوم،هفت...
7 دی 1391

یلدای پر از غم..

سفیدی برف را برای روحت شیرینی هندوانه را برای عشقت سرخی انار را برای قلبت و بلندای شب یلدا را برای زندگی قشنگت آرزومندم        فرشته کوچولوی من.... امسال اولین سالی هست که ابولفضل جون شب یلدا رو تجربه میکنه و چقدر شیرینه بودنش کنارمون و البته چه تلخه نبودن پدرم کنارمون... چند روز از فوت پدر میگذره و چقدر دل هممون براش تنگ شده نه هندونه ای.. نه اناری...و نه دل خوشی مامانی امیدوارم همه شبهای زندگیت پر ستاره باشه کاش باباجی هم زنده بود ...کاش  ... روحش شاد..     ...
1 دی 1391
1